|
شعری برای خاطره
|
||||||||
|
|
|
|||||||
|
درباره وبلاگ
فهرست اصلی نویسندگان پیوندها قالب هاي پرشين بلاگآرشیو وبلاگ آمار وبلاگ مشخصات پشتيباني : PersianBlogقالب : Theme |
خشک اگر رسیم به فردا
نه دیگر حکایت من از خوشبختی خاک گذشته است کودک بی جامه ای که کوکب اختیارش در مدار است را منگر تو این سیاهبازی زندگیست که بر خوشبختی رخت غفلت انداخته؛ حقیقتی که درویشانه و بی چراغ و سرد میگذرد رنگ پریده و پیرهن پاره پایان قصه را کنایتی می کند تو این سبزه خاموش را تنها اکنون می توانی از خاک برگیری فردا از تلخ واری لا مجالی خورشید حجاب گرمی بر زلف بورش می کشد و سبزه خشک را سر پوسیدن می آغازد...
پيام هاي ديگران ۱۳۸٧/٥/٢٢ - چشمه شاهزاده غم ها
شاهزاده غمها گفت: بذر ستاره من در شب انداخته ام و به هر ستاره غمانه تقدیری! تا انسانی نقش بنماید سلطنت ماست بر زمین و به هر ویرانه که آوار سکوتی افراشته مسکنی ست ما را؛ در سینه ات که آماج بی دلیلی هاست من به ستارها آموخته ام فرمان بی رعایت گذر را!
با خود گفتم: آه ، اگر خویشتن را مرزی می کردم من این چونین مغلوب سکوت ستاره ها نبودم دریغا شاهزاده غمها، من دیده ام شب ستاره هایش را قمار می کند و روز از خورشیدی کذایی سرد است! تا جهان بدین نمط تاریک باقی ست سلطنت جور تا از شب دور نمی تواند رود. به هر ویرانه که سکوتی ست اما امید هماره میل آبادانی دارد و جهان هرگز به یک فصل نمی ماند.
شاهزاده گفت: به هر فصل غمی ست مکدرتر! در سینه ات چیزی ست که من می شنومت شاعر برهنه جامه غمت را بنگر تا اعماق خود را نمی بینی؟ تا سلطنت دور مرا؟ که جدایی خاصیت ساده ای نیست شاعرانه خود در دام افتاده ای؛ و گرنه کلامت به دندان، مگر خواهش چیست؟ بیهوده به کلمه شکل می دهی که تو کشتگر تاکستان منی!
گفتم : آه شاهزاده خرده با شب مگر تو خفته ای؟ هیچ خورشیدی منتظر شب نمی ماند تا بتابد؛ اگر خورشید سمائی بفریبی من کشتگر عشقم و میوه تاکستانم خورشید من است تا بتابد نقش تو می روبد و شراب سال ِ به جدایی خوشتر به کام می نشیند کلمات من بیهودگی نیست تا تو جدایی در کار اندازی من معلم راه بازگشت ها بوده ام آنجا که منزل مهربانی بزم پر کثیر را شرابی می آرد، دلیل تازه ای ست که یار رفته، ره بازگشت گرفته.
سرخ تر به خود لرزید و لبخنده ای در وجودم خندید؛ به خشمی تازه تربانگی زد: بیهوده می گویی؟ یا زبان به فریب صادقانه تسلیم کرده ای؟ کدامین بازگشت؟ مگرمن به نخست نگفتمت هر فصلی مکدرتر از آن چیده ام که بازگشت را نیز رهایی از من ات نیست. اگر جدایی اینک به فصل وصل می رسد تو خود را مهیا مکن که داستان زندگی نامش را من غمانه گذارده ام!
گفتم: غمانه؟ سادگی توست این نام! زندگی مزرعی ست، هرکه بیشتر بکارد بیشتر برمی دارد تلاش اگر به سختی نزدیک است سختی اگر به غم نزدیک است خود مپندار که سختی و غم دوشکل یک چیز است! وصل اگر به دشواری گشوده ، دشواری برای یکدگر کشیدن کرم شاهی ِ زندگیست کامروائی ما! اگروینک به وصل گشته ایم فصل برداشت ماست. ساده ترت گویمی اگر عشق به غم آلودی آنک این غم، به شادمانه پالودی! شهید این ره اگرخود بودی غم را بی اعتبار کنایتی می نمودی. خوشتر آنک مرا فریبا یاری که دوردست، شب راهمه پیمودی خوشترآنک مرا بهاری که برسرنای سورم باغی پر شکوفه گشودی.
شاهزاده گفت: شاعر کوچک قریه خاموشی تو بدین دشت پرمحل، تازه ای! حاشا که این قصه باقیست سلطنت غم باقیست صوت تو دور، اگرجاری رود از خانه ات فزون تر کس نشنود. این پند داغ ِمن همیشه پیشت بماند _ ویرانه ها همچنان در قریه باقی ست مردان ِخاموش دوشیزگان ِانتظار کلمات نومید شب های سرد باقیست._ کار ِخود گرفته مقیاس جهان با خود انگارد!
جراحتی تازه در وجودم خزید در خود شادمانه ام غمی نشست وشاهزاده تا بلنداهای آسمان سخت خندید دیگرباره فریاد زدم : شاهزاده ی ساده تا در جهان خنده ایست سلطنت تو خاشاک خاسته ایست که خود به خنده ای بیگاه اعتبارت کاسته ای!
صدایش بریده نیامد و خورشید ِبرتابیدن در کنارم زخواب جسته را سپیده ای کرد نمود...
|+| پيام هاي ديگران ۱۳۸٧/٥/٢٠ - چشمه خطابه تدفين
غافلان همسازند تنها توفان کودکان نا همگون می زاید. همساز سایه سانانند، محتاط در مرز های آفتاب. در هیات زندگان مردگانند . وینان دل به دریا افگنانند، به پای دارنده آتش ها زندگانی دوشادوش مرگ پیشاپیش مرگ هماره زنده از آن سپس که با مرگ و همواره بدان نام که زیسته بودند، که تباهی از درگاه بلند خاطره شان شرمسار و سرافکنده می گذرد . کاشفان چشمه کاشفان فروتن شوکران جویندگان شادی در مجری آتشفشان ها شعبده بازان لبخند در شبکلاه درد با جاپایی ژرف تر از شادی در گذرگاه پرندگان . *** در برابر تندر می ایستند خانه را روشن می کنند و می میرند احمد شاملو
|+| پيام هاي ديگران ۱۳۸٦/٦/٢ - چشمه چه بی سرانجام دل بستگانيم...
پیش از آنکه سحرگه تن به نور بشوید با خود گفته بودم : خاموشی اگر سرد باشد تاریکی اگر گشت وهم باشد و ظلمت اگر آن بی عدالت یگرنگ باشد نمی ماند نمی ماند! همرنگ شکل باورم به سپیده خاموشی شکست تاریکی و ظلمت شکست و روز لنگ تیپا خورده از بازی روزگار خویشتن تلخ اش بیاراست پردلهره و پریشان چون بدان سوی مرز روز بی قاعده رسیدم بارش شامگاهی غم در دیدگانم سرخ تر از خون دل در انتهای افق شفقی شد ! و شب خاموش با ظلمتی تازه تر در موطن پیراهن و باورم چون ماتمی نشست...
|+| پيام هاي ديگران ۱۳۸٦/٥/٢٩ - چشمه از زخم بندی
(۱) آنکه را که هراس جاده ها نیست در اندیشه های غریب می میرد (۲) علم نخست از بی چشم داشت ترین معلمان عرضه می شود . (۳) برای زندگی استعداد آن وزغی که درست زمان خوابیدنم می خواند استعداد مغایریست (۴) برای بقای حیاتش او بالاخره ملخ خوار شد ....
|+| |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|||
|+|